سه‌شنبه، اسفند ۱۳

نمایشگاهِ آسمان خراش ها در سیدنی ،،،‌ !

چند عکس از آسمان خراش هاییِ سیدنی

سامسونگ گلاکسی ایس ۵ (Samsung Galaxy S5) یک گام به جلو

شرکت سامسونگ یکی از شرکت هایی الکترونیکی کره جنوبی است؛ و یکی از بهترین ها در آسیا است. این شرکت رقابت سنگین با دیگر شرکت هایی الکترونیکی و بخصوص شرکت معروف و معظم اپل (Apple) دارد. هرکس از تلفن هایی هوشمند استفاده می کند یا هم اینکه اخبار تکنولوژی و تلفن هایی هوشمند را دنبال می کند بخوبی از جنگ شرکت اپل و سامسونگ خبر دارد. 

جنگ که به دادگاه کشیده شد و سامسونگ به مشکلات بزرگ گرفتار شده است، و مجبور به پرداخت هزینه سنگین برایی رعایت نکردن حق اختراع است. من نمی خواهم به رقابت سنگین بین این دو غول الکترونیکی بی پردازم؛ فقط اشاره کردم تا گفته باشم که رقابت سنگین بین این شرکت ها وجود دارد. چیزی که من می خواهم بدان بی پردازم اینه که آخرین مدل از گوشی هایی هوشمند این غول دنیایی الکترونیک را به بررسی گیرم و مقایسه کنم که در حقیقت چه دارند. 

چهارشنبه، اسفند ۷

۳ افسانه؛ سد در مقابل پیشرفت مردم فقیر

 نامه سال ۲۰۱۴ بل گیتس
تقریبا با تمام وجود، جهان بهتر از آن است که همیشه بوده است. مردم بیشتر ی سالم تر عمر می کنند. خیلی از کشورهایی که کمک دریافت می کردند حالا دیگه خودکفا هستند. شما ممکن است فکر کنید که چنین پیشرفت قابل توجه باید جشن گرفته شود؛ اما در حقیقت ملیندا و من شوکه شده ایم از اینکه مردم می گوید جهان خرابتر شده است. باور که می گوید، دنیا نمی تواند فقر شدید و امراض وحشتناک را از بین بی برد نه تنها اشتباه است؛ بلکه مضر است. بنابر همین دلیل ما در نامه امسال خود بخش از افسانه هایی که تاثیر منفی بر کارها دارد را نوشته ایم. و امیدواریم که اگر دفعه بعد چنین افسانه هایی را شنیدید؛ شما نیز چنین کنید.                            بل گیتس
                     

دوشنبه، اسفند ۵

از بار تو در موخروم

حتی اگر کیتارو از شرق و یانی و ونجلس از غرب یکجا شوند و بهترین موزیک دنیا را بنوازند، قادر به بیان احساس عشق و علاقه که در وجود یک انسان هزاره است نخواهند بود. این عشق و علاقه و دوستی فقط با دو تار دمبوره قابل بیان است. 

جهان یَگو رایی که قد تو سر موخوروم  // //  بله دنیا از بار تو در موخوروم
ده یاد مه در مییی بیگا و صبا // //  بجایی نان خونِ جگر موخوروم 
دل مه ره بورده دو چشمایی دیده //  // ای هی بلی بورِ بیه رساییِ دیده
او توره که منگروم کد خود خو موگوم // // ای هی ده شانمه ملی کِه خدایی دیده
الا الا بلی بور کومایی چاکه رنگ تو // // وٌُی دلمه بی بولغه افتاده ده چنگ تو
وُی ده هر سو منگروم یک گل نیافتوم // // که جوب باشه بلده دستایی قشنگ تو 

سه‌شنبه، بهمن ۲۲

نقطه عطف افغانستان؟

اشاره:
مطلب زیر در واقع گزارش است که در سال ۲۰۱۱ از شبکه ( ایس بی ایس SBS ) استرالیا پخش شده است؛ فیلم مستند که من به متن برگرداندم. گرچند این فیلم مال دوسال قبل است ولی من از اوردن آن به متن و ترجمه آن به فارسی چند هدف داشتم.
اول: طالبان این ویروس خطرناک و کشنده همچنان به قتل و کشتار ادامه می دهد و بعد از برهاندین ربانی هزاران تن از هموطن هایی عزیز مان توسط این گروهگ کثیف به قتل رسیده است و پایان آن نیز نامعلوم است.
دوم: قبل از اینکه به استرالیا بیایم؛ چه زمان که در اندونزی بودم و چه زمانی که در پاکستان و افغانستان بودم؛  یک ذهنیت غلط نسبت به هموطنانمدر اینجا در ذهنم شکل گرفته بود. ذهنیت که با امدن بدینجا به یک بارگی فرو ریخت. خلاصه عرض می کنم و نمی خواهم وارد جزیات شوم. حرف اینه که ما در عصر ارتباطات زندگی میکنم و در این عصر رسانه ابزار است مهم. در عصر ارتباطات کسی که صاحب رسانه است و زبان دارد. به این معنی که اگر کسی رسانه نداشته باشد زبان ندارد. قصه ما مردم قصه نداشتن زبان است. زبان که بتواند حرف مان را بیان کند. 
سوم: قصه رفاقت خانم هماسلطانی با ملا محمد عمر رهبر کور طالبان؛ قصه است بس دراز. این خانم ادعا کرده بود که ملاعمر در خانه ایشان است و دولت اگر می خواهد با طالبان مذاکره کند؛ باید مذاکره را از خانه او آغاز کند و القصه این که خانم دروغ می گفته است و با این دورغ هایی شاخ دارش نه تنها آبرو مردم شریف مالستان را برده بلکه ضربه بس سنگین را بر پیکر نمیه جان مردم ما کوفته است. در کشورهایی چون سویدن؛ ناروی؛ استرالیا قرار داد هایی بین وزارت مهاجرین و دولت هایی نام برده امضا شده بود مبنی بر اخراج مهاجرین افغانستان از آن کشور ها. که اگر تلاش خانم سیماسمر؛ کامران میرهزار؛ و بصیر آهنگ نمی بود نصف از مهاجرین از آن کشورها اخراج می شد. بیشتر از این دیگه چیزی نمی گویم؛ فقط امیدوارم که مردم مالستان در اینده به ادم بهتری رآی دهد.


افشار٫٫٫٫!

جمعه، بهمن ۱۸

مالستان؛ بومی در اعماق دره های سرسبز

عناوین: پیشگفتار ؛ جغرافیای طبیعی ؛ جفرافیای مردمی ؛ فرهنگ( ازدواج، اعیاد، فدیه نوروزی، چارده پال، موسیقی، مکتب ملایی،  تقدس گرایی و خرافه پرستی) نتیجه گیری)

پیشگفتار:

در نوشته حاضر، نگارنده سعی کرده است مالستان را به عنوان جزئی در عین حال مستقل از کل در نظر بگیرد. به این معنا که مالستان قبل از همه، شهرستانی است به لحاظ تقسیمات ارضی و جفرافیای افغانستان؛ مربوط به یکی از ولایت کشور به نام ولایت غزنی. منظور از جزء مستقل، بطور آشکار به این معناست که در اینجا سعی به عمل آمده است تا شهرستان مالستان را به لحاظ تعریف از لحاظ موضوع، یک جفرافیای مستقل در نظر بگیرد که در آن فرهنگ ها، هنجارها، سنت ها و باورها، گویی بطور شگفت انگیز ظهور و سیر تکاملی خودش را در پهنه آن پیموده است. هرچند خیلی از این سنت ها و فرهنگ ها، در بسا موارد تبار یکسان دارند که گاهی متعلق به یک ملیت خاص، جفرافیای خاص و فرهنگ خاص می شود و از طرفی در بسا موارد، خصیصه مشترک فرهنگی ملیت های دیگر را نیز در بر می گیرد. در عین حال، نویسنده کاری نه یک تحقیق تاریخی یا میدانی، بلکه خود آنچه را دیده و در آن محل بزرگ شده است را انجام داده است.
بیشتر گفته ها، واقعیت هایی است که در قالب روایت بیان شده است. در کنار این، صرف می توانم بگویم این قلم برای درک و تعریف بهتر و خوب تر این شیوه را پسندیده است. واژه جزء را هم از آنجایی به زبان آوردم که طبعیتاً فرهنگ، هنجارها و سنت ها در گستره خاصی جفرافیایی تعریف می شوند. از سویی، این فرهنگ ها می تواند از مرز یک شهرستان نیز فراتر برود و بسیاری از اجزای آن، بصورت جز به جز در هر منطقه و شهرستانی تبارز کرده باشد. مثلاً بدیهی است که بسیاری از عناصر فرهنگی شهرستان مالستان اشتراک همه جانبه با فرهنگ های سایر شهرستان ها  ولایت های کشور داشته باشد که در این صورت می توانیم بگوییم این فرهنگ ها و سنت ها تنها مربوط به شهرستان کوچکی مالستان نبوده و با اکثر جزئیات قلمرو جفرافیایی بیشتری را در بر می گیرد. با این همه، لازم به تذکر می دانم که در کنار درک و تعریف بهتر از جفرافیا، فرهنگ و سنت ها، در قضاوت این امر، کدام دلیل و منظور خاص در کار نیست؛ بلکه آنچه هست، موضوعی است با سبک نوشتاری ساده، رئالیستی و گهگاهی با چاشنی یی از توصیف و تخیل پردازی و اضافه گویی ها؛ اما با سبک و ساختار خاص و مربوط به خودش.

پنجشنبه، بهمن ۱۰

بخش کوتاه از سخنان قسیم اخگر در جمع معترضان کابل



وقتی در جامعه آزادی نقض می شود، تمامی ارزش ها نقض شده است. وقتی که آزادی به اینصورت مورد اهانت قرار می گیرد، کسی که باید پاسدار قانون باشد، خودش بصورا ضدقانونی دستور تجاوز بر جریم آزادی می دهد. درکشور که جنایت کاران، دلالان، قاتلان، مافیایی مواد مخدر در پناه قدرت، به کاربار شان ادامه می ایدهد، این آزادی است که مورد تجاوز قرار می گیرد. این است که ما، خواه نویسنده، جورنالیست، آستاد، دانشجو، ویا مردم عادی هستیم، باید بدانیم که تنها چیزی که تمامی حقوق مارا حراست می کندِ، پاسداری می کندِ، آزادی است. و اگر ما در برابر این تجاوز ضد قانونی از خود واکنش قانونی، دمکرات، از خود نشان ندهیم، تمام حقوق مان مورد تعرض قرار می گیرد. 

از دیر باز کوشش هایی زیادی شده است، جریان دارد تا، علیه آزادی توطیه شود. و این عمدتا بخاطر امتیاز دادن ، و چراغ سبز به طالبان، اخوانیان، و نیروهایی وابسته هرجانبه است. بناَ بخاطر استقلال، بخاطر قانونیت، بخاطر عدالت، بخاطر دفاع از هویت انسانی خود، باید در برابر این تجاوز، ایستاد شویم، و هدف ما از گردهمایی امروز همین است. البته این آخرین حرکت نخواهد بود. بلکه آغاز گردهمایی ها و تجموعات دمکراتیک ما خواهد بود.

دوشنبه، بهمن ۷

سه نکته و یک پیشنهاد در مورد مناظره سید استرجنرال

از دیشب تا بحال دوستان مطلب را مرتب نشر می کنند که در آن الحاج استر جنرال سیدحسین انوری خواهان مناظره در تلویزیون در مورد افشار با حضور شخصیت هایی چون؛ خلیلی ، محقق ، شده است. این اولین بار این سید خونخوار نیست خواهان مناظره می شود؛ چندی پیش نیز ایشان خواهان مناظره با اقایان خیلی، محقق، اکبری ، فهیم ، سیاف ، شده بود. البته فکر می کنم جناب سید استرجنرال خونخوار اسامی بعضی را که باید در مناظره درکنار ایشان حظور داشته باشد را فراموش کرده است. افراد چون؛ ایت الله المنافقین شیخ الشیاطین آسپ محسنی تناسلی قندهاری و سید محمد علی خان جاوید و دبل داکتر عبدالله و قانونی مارشال گوساله و امثال هم.


1- حادثه افشار و جنگ هایی خونین کابل توسط سازمان مستقل حقوق بشر مستند سازی شده است و افراد دخیل در این جنگ هایی خانمانسوز شناسایی شده است و فقط مانده است که افشا شود و به دادگاه جرایم جنگی کشیده شود.

2- انوری خوب می داند؛ اشخاص را که نام برده است به هیچ وجه حاظر به مناظره تلویزیونی نمی شود؛ بنابر همین دلیل است که ایشان خواهان مناظره تلویزیونی شده است. چنین مناظره اصن امکان پذیر نیست و یک چیز غیر ممکن است!


3- مناظره تلویزیونی حتی اگر با کسانی که جناب سید استرجنرال نام برده است صورت بیگیرد بجایی اینکه نتیجه خوبی داشته باشد ، نتیجه بدی خواهد داشت که به هیچ وجه به نفع مردم و خاصه فاجعه دیده گان افشار نیست. مناظره کسی را دادگاهی نمی کند و به زندان نمی فرستد و بریی عاملین حُکم صادر نمی کند، تنها و تنها باعث می شود که زخم کهنه سرباز کند.


انوری چون خودش در قضیه افشار دست دارد و یکی از متهمین فاجعه افشار است به هیچ وجه دوست ندارد که حرف از رسیدگی به پرونده فاجعه هولناک افشار به میان اید. اما چرا ایشان با وجود دانستن این که کسی حاظر به مناظره تلویزیونی با ایشان نمی شود ؛ ایشان خواهان مناظره تلویزیونی شده است؟ خوب جواب این سوال مشخص است؛ ایشان در صدد تبریۀ خود نزد افکارعمومی در جامعه است. وقتی ایشان اعلام می کند که من حاظرم در مورد افشار مناظره کنم ؛ بعد هیچ کس حاظر نمی شود در این مناظره شرکت کند، در اذهان مردم و افکار عامه چنین القا می شود که جناب سید استرجنرال در فاجعه هولناک افشار دخیل نیست و کسانی دیگری است که در این فاجعه دخیل است. و مردم فکر خواهند کرد که اگر انوری در فاجعه افشار دخیل می بود خواهان مناظره تلویزیونی یا حظور افراد که اسم برده است نمی شد.

پیشنهاد:
دوستان؛ آنهایی که خواهان رسیدگی به پرونده افشار است بجایی اینکه برطبل مناظره تلویزیونی سید استرجنرال با سیاف و فهیم و خلیلی و محقق و اکبری و غیره بکوبد؛ بهتر است خواهان افشایی نام عاملین فاجعه افشار توسط کمسیون مستقیل خوق بشر باشد و خواهان به دادگاه کشیده شدن عاملین فاجعه هولناک افشار در دادگاه جرایم جنگی باشد. این تنها راه است که می شود بدان امید بست و مجرمان را آنهایی که دست شان تا آرنج به خون مردم آغوشته است به پنجه قانون سپرد. این شکلی است که کمی از درد افشار کاسته می شود.

                                           ............................. عکس ؛ خرمگس مزاحم ................................

چهارشنبه، دی ۲۵

شاید یک ,,,!

بیل مککبین و همسرش یک دختر چهارساله دارد؛ سوفیا, کسی که مککبین او را چراغ خانه صدا می کند. باوجود که مککبین دخترش را دوست دارد و خوشحال است که پدره؛ او وهمسرش هیچ فرزند دیگه نخواهند داشت. آنها تصمیم گرفه اند که تنها یک فرزند داشته باشند. بیل مککبین یکی از طرفداران محیط زیست است و او باور دارد که زمین با جمعیت زیاد تحدید می شود. مشکل را که او می گوید کمبود جا در زمین نیست؛ تمام جمعیت دنیا می تواند در تگزاس جای شود و هر نفر هم بصورت مساوی به اندازه یک خانه معمولی در امریکا جا داشته باشد. مشکل استفاده از زخایر است - مردم از زخایر بیش از نسل هایی گذشته استفاه می کند. 

نسل هایی گذشته هرشحص روزانه ۲۵۰۰ کالری استفاده می کردند. حیوانات را می کشتند؛ دانه ها را می چیدند؛ هیزم ها را آتش می زدند؛ وپناه گاه می ساختند. هرشخص خیلی کم به زخایر زمین احتیاج داشت تا زنده بماند. اما انسان هایی امروزی دیده می شود که بیشتر به زخایر زمین احتیاج دارند. ما به انرژی احتیاج داریم تا غذایی مان را رشد دهیم؛ زخیره کنیم؛ و بی پزیم. ما به انرژی احتیاج داریم تا خانه هایی مان را گرم و یا سرد نگهداریم. ما به انرژی احتیاج داریم تا ماشین لباس شویی مان؛ ماشین سواری و مو خشک کن و تلویزیون هایی خود را روشن نگهداریم. 

هرنفر در دنیا روزانه ۳۱۰۰۰ کالری به مصرف می رساند که اکثر آن سوخت فیسلی است. هرشخص در ایالت متحده شش برابر دیگران انرژی به مصرف می رساند. مککبین باور دارد که همه این ها بطور غیر مستقیم بر محیط زیست تاثیر دارد؛ معمولا با فرستادن کاربن دای اکساید ( carbon dioxide) که گاز سمی است. او می گوید؛ در سی سال گذشته ضرر هایی مان افزایش یافته است. ما حتی جاهایی را تغغیر دادیم که در انجا زندگی نمی کنیم. آب و هوا را تغییر داده ایم؛ حیات را تغییر داده ایم؛ حیوانات درقطب و عمق جنگل زندگی می کند. همین حالا ما به اندازه کافی و بصورت سیستماتیک آسیب رساندیم. 

مککبین فکر می کند قانع کردن مردم به کم مصرف کردن نا امید کننده است. به عقیده او قناعت دادن آنها به داشتن یک فرزند آسانتر است. به همین دلیل است که او تلاش دارد در کتاب خود (شاید یک؛ maybe one) بگوید. او عنوان کتاب خود را "شاید یک maybe one ) انتخاب کرده تا به جفت ها بفهماند که خانواده خود را با انتخاب خود کوچک کند؛ و نه با زور. 

مککبین پیش بینی می کند که ممکن است بعضی ها جنجال کند که تک فرزند بودن باعث می شود که بچه لوس و خودخواه بار اید. اما مککبین تاکید می کند که این غلط است. اولین تحقیقات برویی تک فرزند ها توسط جی (G) در سال ۱۸۹۵ انجام شد. ایستندلی حال روانشناس؛ به این نتیجه رسید که تک فرزند بودن یک عالمه مشکلات به همراه دارد. تک فرزند بودن مرض خودخواه بودن را به همراه داراد. تحقیقات ایستندلی حال بر اساس استندارد هایی امروزی قابل اعتبار نیست؛ اما همین تحقیقات اساس بد بینی نسبت به تک فرزندی را پایه گذاشت. 

این اواخر تحقیقات بیشتری نشان می دهد که هیچ تفاوت بین تک فرزند و فرزندان که دارایی خواهر و برادرند نیست. تازه تک فرزند به موفقیت بیشتر دست می یابد. مککبین یادآوری می کند که لیونارد داوینچی؛ جان پاول سرتیر؛ کریستین اندرسون؛ و الویس پریزلی همه تک فرزند بودند. مککبین چیزی را انجام می دهد که می گوید؛ بعد از اینکه دخترشان بدنیا امد او عمل جراحی انجام داد تا دیگر نتواند فرزند دار شود. برایی مککبین و همسرش سوفیا بدون شک تنها دختر شان است.

برگردان شده از مطالب درسی.                                                                       این مطلب را نیز حتما بخوانید

دوشنبه، دی ۲۳

بزرگترین خانواده دنیا ,,,!

خانم و آقایی آلبینو نمی داند بچه هایی را که بزرگ کرده اند حالا در کجا زندگی می کنند. آنها می داند که بعضی از بچه هایی شان در آرژانتین زندگی می کنند اما اطمینان ندارند کجایی آرژانتین؛ نمی دانند. آنها حتی نمی دانند که همه بچه هایی آنها چند ساله هستند! بعنوان مثال ؛ انها سوال کنیم که سوزانا دخترت چندساله است؟ و آنها می گوید؛ اما نمی دانیم! حتی امکان دارد که آنها بگویند؛ کدام سوزانا؟! این معنی دار است که خانمو آقایی آلبینو نمی تواند آدرس و سن فرزندانش را بخاطر داشته باشد. بعد از اینکه آنها دارای ۶۴ فرزند شده اند!

خانم و آقایی آلبینو با ۶۴ فرزند بزرگترین خانواده دنیا است و آنها هیچ کدام از این بچه ها را به فرزندی نگرفته است. وقتی مردم در مورد خانواده بزرگ آقا و خانم آلبینو شنیدند اولین سوال که کردند این بود: چطور امکان پذیر است؟ چطور امکان پذیر است که یک زن در زندگی خود به ۶۴ نفر دیگه زندگی بخشد؟ جواب سوال آنها خیلی ساده بود! هربار که خانم آلبینو حامله شد؛ دوقلو و یا هم سه قلو بدنیا آورد. خانم آلبینو خودش بچه سه قلو بوده و او فکر می کند به همین دلیل فرزند دو قلو و سه قلو بدنیا اورده است.  

خانم و آقایی البینو زمانی با هم ازدواج کرده اند که آقایی آلبینو ۳۰ ساله بوده و خانم آلبینو ۱۲ ساله. فرزندان آنها بسیار سریع و بصورت دو قلو و سه قلو بدنیا امده اند؛ و ۲۱ فرزند اول آنها پسر بوده است. خانم آلبینو پسرهایی خود را دوست داشت ولی او دختر زیاد دوست می داشته است. خانم و آقایی آلبینو سالهایی اول زندگی خودرا را در آرژانتین زندگی کرده اند ولی بعدش بنا بر تصمیم شان به شیلی کوچیده اند. برایی سفر از آرژانتین به شیلی آنها باید از عرض کوه هایی آند Andes Mountains عبور می کرده اند. خانمو آقایی البینو همراه ۲۱ فرزند خود مشکلات را در این سفر متحمل شده اند. دو هفته کامل سفر با قاطر! 

یک شب برفباری بسیار وحشتناک در کوهستان بوده و در مدت این برفباری خانم آلبینو یک سه قلو بدنیا آورده است. یک پسر و دو دختر! حالا خانم آلبینو بیش از بیست فرزند دارد و دختر نیز در جمع آنها اضافه شده است و حالا دختران شان ۱۵ ماهه است. بزرگترین فزرندان خانم و آقایی آلبینو ۴۰ و ۳۰ ساله اند و روی پایی خود زندگی می کنند؛ اما ۱۸ از فرزندان آنها با خودشان زندگی می کنند.

کلبه نمونه
این خانواده بزرگ در یک کلبه چوبی که دارایی دو اتاق است در منطقه کولینا شیلی  Colina Chile زندگی می کند. کلبه آنها برق دارد ولی آب که در حرکت باشد را ندارد. فرزندان آنها خودرا در تشت در حیاط عقب کثیف می شورند. زمانی بوده که خانم و آقایی آلبینو عذایی خیلی کم در خانه کوچک شان داشته اند. وقتی که غذایی به اندازه کافی برایی همه نبوده است؛ خانم و آقایی آلبینو تلاش می کرده است که کوچکترین خانواده گرسنه نمایند. خانم آلبینو می گوید؛ اول کوچکتر ها غذا می خورد و بعد بزرگتر ها؛ و همیشه اینطوری ادامه داده ایم. بدیهی است که خانم و آقایی آلبینو به اندازه کافی پول برایی خانواده بزرگ شان ندارد؛ و چرا آنها همینطوری پشت سرهم فرزند بدنیا آورده اند؟ جواب خیلی ساده است! 

آنها از بارداری خود جلوگیری نکرده اند؛ چون خلاف دین و مذهب شان بوده است.  آنها می توانستند از دیگران بخواهند که از فزندان شان مراقبت کند؛ اما خانم آلبینو مخالف این کار بوده است. خانم آلبینو می گوید؛ وقتی که من و دو برادرم نوزاد بودیم مادر مان ما را در یتیم خانه رها کرد و دیگر هیچوقت برنگشت. ما آنجا زندگی کردیم تا پنج ساله شدیم. بعد یک جفت جوان برادرم را به فرزندی قبول کرد و من جایش ماندم؛ و من قلبم شکست. و بخودم قول دادم که اگر مادر شدم هیچ وقت فرزندم را رها نکنم. حتی اگر به اندازه کافی پول نداشته ام؛ خودم از فرزندانم مراقبت کرده ام. خانم آلبینو سر قول خود بوده. 

خانواده آلبینو همینطوری بزرگ شده است. خانم و آقایی آلبینو زیاد فرزند بدنیا آورده اند که حتی برایی نام گذاشتند آنها دچار مشکل بوده اند و حتی یک نام را برایی چند فرزند گذاشته اند.  آنها سه فرزند به نام سوزانا؛ سه فرزند به نام مریم؛ دو فرزند به نام ایستریلا؛ و دو فرزند به نام سولیده دیس دارند.

آیا امکان دارد که چهار سوزانا و سه ایستریلا داشته باشند؟ امکان دارد که خانم و آقایی آلبینو دره ۶۴ ایستاد کنند؟ یا اینکه باز هم فرزند بدنیا می اورند؟ حالا آقایی آلبینو ۷۹ ساله است و خانم او ۶۱ ساله. خانم آلبینو  با خنده می گوید من دارم پیر می شوم. او می گوید که دوست دارم خدا به من فکر کند و سن مرا در نظر داشته باشد. اگر خدا باز هم برایم فرزند بفرستد؛ بله فرزند بیشتر نیز خواهد بود!

                                                                                                                              برگردان شده از اینجا

The World's Largest Family    

جمعه، دی ۲۰

جامعه هزاره؛ استرالیا؛ افغان (اوغان)؟!

جامعه غیرمدنی افغانهای (اوغان هایی!؟) استرالیا


اطلاعات خیلی کمی موجود است؛ که اولین مهاجرین افغان (اوغان!؟) که به استرالیا مهاجرت کرده اند از جنوب کوه هایی هندوکش و دور اطراف دریایی ایندو بوده اند. چیزی که پاکستان امروزی است! آنها در بین سالهایی ۱۸۶۰ و ۱۹۳۰ در منطقه اوت بک (Outback Australia ) با شتر به کار بار می پرداخته اند؛ وبیشترین نقش را در بوجود آوردن اسلام در استرالیا بازی کرده اند. آنها اولین مسجد که مسجد مرری (Marree Mosque) در جنوب استرالیا است در بین سالهایی ۱۹۸۲ساخته اند. البته منظور در مجموع مسلمانان است که از شبه قاره هند تحت سلطه برتانیا و مرزهایی آن بعنوان شتر ران به استرالیا امده اند وکار کرده اند.

اما نسل دوم از مهاجرین افغان (اوغان) سیل از هزاره هایی افغانستان؛ ایران؛ و پاکستان است که در بین سالهایی ۱۹۹۷ تا سال۲۰۰۲ توسط قایق از شبه جزیره اندونزی به استرالیا امده اند. و خانواده هایی آنها بعد ها توسط خود آنها اسپانسر شده اند و به استرالیا آورده شده اند که تا سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ و حتی ۲۰۱۰ ادامه یافته است.

نسل سوم مهاجرین افغان (اوغان!؟) نیز عمدتا هزارهایی افغانستان؛ پاکستان؛ و ایران هستند که از سال ۲۰۰۸ تا حالا توسط قایق از شبه جزیره اندونزی ویا از طریق پروسه اسکان گزینی سازمان ملل متحد از اندونزی به استرالیا امده اند. تاجایی که اکثریت مهاجرین افغان (اوغان!؟) را در استرالیا هزاره ها تشکیل می دهد.

از نسل اول مهاجرین اطلاعات چندان در دست نیست و همانطور که در بالا اشاره رفت آنها در گسترش اسلام نقش عمده داشته اند؛ اما نسل دوم از مهاجرین نقش بسیار بارز و عمده در شناسایی هزاره و زبان هزارگی در استرالیا داشته اند. تا جایی که امروز در هر اداره استرالیا که برویی و یا اینکه با هر استرالیایی روبرو شوی که ایشان با مهاجرین سرکار داشته ویا اخبار و گزارش مربوط به مهاجرین را دنبال کرده باشد در مورد هزاره و هزارگی می داند. و هزارگی بعنوان یک زبان در کنار دری و فارسی مطرح شده است. جایی قدر دانی و تشکر است و لازم است که از نسل دوم مهاجرین در این مورد تمجید شود. واقعا تلاش کرده اند و زحمت کشیده اند و توانسته اند هزاره بودن را بعنوان یک هویت در اینجا مطرح کنند. گرچند جایی انتقادات نیز می باشد و در بعضی موارد ضعیف و حتی بد عمل کرد داشته اند.

اما یک نکته...!
جدیدا یک عده دوستان پیدا شده است که خودشان را همه چیز فهم و دانا و مدنی می گیرند! اینها را من نمی شناسم که چه کسانی است و از چه بگروند و پس زمینه برخواسته اند؛ اما شدیدا تحت تآثیر فرهنگ و هویت جعلی و تقلبی و تحمیلی افغان (اوغان؟!) قرا گرفته اند. تا جایی که اجتماع (community) ساخته اند و اسمش را گذاشته اند جامعه مدنی افغانهای (اوغانهایی) استرالیا. فقط این را می دانم که گردانندگان این جمع و جماعت نو چرخ هایی هزاره است؛ ولی دلیل تحت تاثیر قرار گرفتن شان در دام هویت جعلی؛ ساختگی؛ و تحمیلی افغان (اوغان) را نمی دانم. شاید دلیل تحت تاثیر قرار گرفتند شان همانا سابقه هجرت نسل اول از مهاجرین افغانی پاکستانی باشد که در بین سالهایی ۱۸۶۰ و ۱۹۳۰ به استرالیا آمده اند.

به هرصورت؛ فقط خواستم بگویم که بعضی ها خودشان را دانا می گیرند ولی خیلی چیزها را نمی فهمند و دچار اشتباه می شوند. و این اشتباهات تاسیر بدی بر جامعه نوپایی هزاره استرالیا می گذارد. فکر می کنم هویت ما در افغانستان و ایران افغانی است کافی است. بهتر است در جامعه چون استرالیا؛ جایی که امکانش است؛ با هویت هزاره مطرح شویم و شناخته شویم.

سه‌شنبه، دی ۱۷

محمد محقق در شش قدم!



 قدم اول: با سیاف هم پیمان شد و رأی مرد هزاره را به صندوق سیاف ریخت. سیاف را همه می‌شناسد، کسی بود که در جنگ‌هایی خانمانسوز غرب کابل از پغمان برچی را با توپ تانک خون پاره هدف می‌گرفت. یادم است زمانی که با سیاف هم پیمان شد و در کنار ایشان ایستاد مردم غرب کابل خشمگین شده بودند و در تپه سلام در دفتر ایشان هجوم آورده بودند! آنها چندین ساعت جلویی دفتر این شیخ معامله گر  ایستاده بودند و ناراحت بودند که چرا رآی آنها را در صندوق سیاف ریخته است. بعد از مدتی چند نفر را به نمایندگی از جمعیت خشمگین در حضور پذیرفت. می دانید ایشان در آن جلسه چه بدانها گفت؟ ایشان گفت؛ در جنگ هایی کابل هم سیاف نقش داشت و هم قانونی. اما نقش قانونی بیشتر از سیاف بود و به همین دلیل من حمایتم را از سیاف اعلان کردم. یعنی اینکه در انتخاب بد و بدتر بد را انتخاب کرده ام. 

 قدم دوم: با کرزی هم پیمان شد و کرزی در این پیمان ایشان را بازی داد. محقق بعدها در مصاحبه تلویزیونی کرزی را تحدید کرد که اگر زمام امور بدستش بیافتد خودش به وعده هایی که کرزی داده است وفا می کند.

قدم سوم: با احمدضیا مسعود هم پیمان شد. احمدضیا مسعود را نیز همه می‌شناسد که چه کسی است. نیاز به معرفی ندارد. برادر احمدشا مسعود را می گویم. همان مسعود که در جنگ هایی غرب کابل جنگ را هدایت می کرد. این بار از بین بد و بدتر شیخ کمی به بدتر نزدیک شده بود. گرچند از این معامله چیزی گیرش نیامد؛ اما در پیشانی تاریخ ثبت شد.

قدم چهارم: با وجو خیانت‌هایی که جمهوری اسلامی ایران در قبال مردم ما دردر طول تاریخ نموده بود، محقق در سالگر ارتحال خمینی در کابل شرکت نموده و سخنرانی کرد؛ و یکبار دیگر از ادرس مردم هزاره سخن گفت که ما نوکر و مزدور جمهوری منفور اسلامی ایران هستیم. گرجند این بار پولی خوبی بدست اورد.

 قدم پنجم: در سالگرد بهشتی با وجود حساسیت‌هایی که بخاطر پرونده قتل شکیلا و متهم بودن بهشتیان وجود داشت شرکت نموده و سخنرانی نمود. و یک بار دیگر به بهشتیان گفت که هرچه شما خیانت کنید تاج سر ما هستید. حق تان است که در حق شکیلا تجاوز کنید و بعد اورا به قتل برسانید و بعدش یکی بیگناه دیگه را به جرم این قتل به زندان بندازید. 

 قدم ششم: محقق این روزها با دبل عبدالله می گردد و از ادرس مردم هزاره کاندید چوکی معاونت دومی دبل عبدالله است. عبدالله وزیرخارجه دولت برهاندین ربانی. همان دولت که سه سال تمام غرب کابل را اماج حملات توب و تانک خود کرد. عبدالله با یونس قانونی در دولت برهاندین هم وزن بود و به همان اندازه که قانونی دستش به خون مردم غرب کابل آغوشته است عبدالله نیز است. 

محقق به اندازه کافی نشان داده است که کمتر از کسانی نیست که در افشار از پُشت به مردم خنجر زد. محقق نشان داده که به اندازه کافی معامله گر است. به اندازه کافی نشان داده که هیچ فرق بین او؛ انوری ؛ شیخ الشیاطین آسپ محسنی تناسلی کندهاری ؛ اکبری و بهشتی و سید هادی ندارد. هرکسی هم که با محقق همگام باشد و در راه آرمان‌هایی او قدم بردارد، در راه خیانت و معامله قرار دارد.  دوستان که اینقدر سنگ مزاری را به سینه خود می‌زند و خودش را رهرو راه بابه مزاری می‌داند دیگه باید بداند که محقق مزاری نیست و راه او نیز راه مزاری نیست. 

معلم حقیر عزیز!


نام معلم عزیز رویش را شنیده بودم ولی نمی شناختم. وقتی با وبسایت جمهوری اسلامی سکوت اشنا شدم فکر می کردم این سایت از معلم عزیز رویش است. اما بعد ها فهمیدم که نه در اشتباه هستم. چون وقتی امین حلیمی معلم عزیز رویش را نقد کرد و این نقد دوباره نقد شد و این نقد باز هم نقد شد و خوانندگان هم تمام نقد ها را نقد کرد و جمهوری اسلامی سکوت هم بعضی از نقد ها را از رویی سایت برداشت؛ عزیز رویش با جمهوری اسلامی سکوت خدا حافظی کرد و تا به امروز چیزی در سکوت نشر نکرده است. البطه برحسب نیاز چندبار سروکله شان در سکوت پیدا شده ولی آن رویش که قبلا با اصحاب سکوت بود نبوده است.

اما من این معلم عزیز را با مناظره شان با حشمت غنی احمدزی شناختم. همان مناظره که از تلویزیون پخش شد و از سکوت تکرار شد. فکر می کردم واقعا این معلم عزیز می تواند کسی باشد که هزاره بدان نیاز دارد. اما حقیقت این بود که من در اشتباه بودم. این روز ها این معلم برایی اشرف غنی کمپاین می کند و چقدر با معلم عزیز که با حشمت عنی مناظره می کرد فرق دارد. این آدم چقدر حقیر شده است.

آقایی دانس؟ یا آقایی بی دانش؟؟!

بعضی از دوستان در حمایت از سرور بی دانش می فرمایند که آقایی بی دانش آدم با درجه علمی بالای است و برایی تایید حرف هایی خود تدوین پیش نویس قانون اساسی افغانستان توسط ایشان را یاد آوری می کنند. اما ایا آقایی بی دانش واقعا دارای درجه علمی بالا است؟ من فکر نمی کنم چنین باشد. ایشان چندین سال را در قم صرف و نحو خوانده اند و تمام علم ایشان هم از صرف و نحو تجاوز نمی کند؛ در حالی که این نوع آدم های با درجه علمی بالا زیاد است. خیلی هایی شان را من از نزدیک می شناسم و با آنها در ارتباط هستم.

حقیقت این است که این آقایی بی دانش توسط حزب وحدت و حمایت هایی خلیلی این بت برنجی آقایی بی دانش شد. از انجایی که حزب وحدت بعد از جنگ هایی خونین غرب کابل و جنگ هایی بامیان و یکاولنگ یگانه حزب پرقدرت هزاره ها بود و بت برنجی هم آن را هدایت می کرد. بنابر همین دلیل این امکان بوجود آمد که به نمایندگی از مردم هزاره در کانفرنس بن و شرکت کند وبه نمایندگی از مردم هزاره سهم در سیاست پساطالبان بدست اورد. اما این دلیل بی دانش شدن آقایی سرور بی دانش نیست. از آنجایی که بت برنجی (خلیلی) آدم هایی باسوادتر و داناتر را در کنار خود تحمل نمی تواند مجبور است به بودن إدم هایی چون سرور بی دانش بسنده کند و تدوین قانون پیش نویس قانون اساسی افغانستان توسط سرور بی دانش هم به دلیل نبود آدم باسواد در بدنه حزب وحدت بود. و حالا هم معاون شدن سرور بی دانش نیز به همین دلیل است. وگرنه آدم هایی باسوادتر و داناتر نیز در بین مردم هزاره است. قانون اساسی هم که توسط این سرور بی دانش تهیه و تدوین شده است صدها نقض و عیب دارد و چیزی نیست که بشود گفت آقایی بی دانش شاهکار کرده است.

دوشنبه، دی ۱۶

معشوق محمد، مادر مؤمنان

ﻧﻮﺷﺘﻪ اﺯ ﻣﻬﺪﻱ ﺧﻠﺠﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺣﻴﺎﺕ ﺟﻨﺴﻲ ﻣﺤﻤﺪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ اﺳﻼﻡ. ﺁﺩﻡ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﻣﻲ اﻭﺭﺩ! ﺑﺮاﺳﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻮﺩﻩ. ﺑﺭاﻳﻲ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺣﺪاﻗﻞ ﻳﻜﺒﺎﺭ اﻳﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭا ﺑﺨﻮاﻧﺪ و ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻣﺤﻤﺪ و ﺣﻴﺎﺕ ﺟﻨﺴﻲ اﻳﺸﺎﻥ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﺪ.
..............................................
معشوق محمد، مادر مؤمنان
Dec 26th, 2013 @ 11:54 am ›
ﻣﻬﺪﻱ ﺧﻞﺠﻲ:
این یادداشت برای شماره‌ی نخست مجله‌ی اینترنتی تابلو زنان، ویژه‌ی «تابو»، نوشته شد.

شماری مهاجران حبشی در آستانه‌ی مسجد پیامبر گردمی‌آمدند و می‌نواختند. پیامبر عایشه را صدا می‌زد تا حبشیانِ نوازنده را تماشا کند. گاهی پیامبر عایشه را به دوش می‌گرفت تا بهتر بتواند حبشیانی را ببیند که می‌نواختند و می‌رقصیدند. برای پیامبر مهم بود که میل به سرگرمی دختر جوانی چون عایشه را برآورد. گاهی عُمَر مانع نوازندگی و رقصندگی حبشیان می‌شد. پیامبر او را دور می‌کرد و حبشیان را امان می‌داد که به کار خود ادامه دهند. داستان‌هایی از این دست را صحیح بخاری و صحیح مسلم – دو مجموعه‌ی اصلی حدیث - آورده‌اند.
تاریخ‌نگاران اسلامی در هر دوره‌ای به شکلی روایت‌های مربوط حیات جنسی و روابط مرد و زن در دوران پیامبر را بیان کرده‌اند. هرچه به دوران جدید نزدیک‌تر می‌شویم روایت‌ها زن‌ستیزانه‌تر است. بخاری (صحیح)، ابن حبیب بغدادی (کتاب المحبر)، ابن سعد (کتاب الطبقات) از نوعی زندگی جنسی در آن دوران گزارش می‌دهند که تا اندازه‌ای ناسازگار با نظام پدرسالاری است، در حالی که تاریخ‌نگاران متأخر مُنکر هر جنبه از ازدواج یا زندگی زنانه هستند که به زن استقلال در تعیین سرنوشت می‌دهد. روشن است که بازنمایی واقعیت در روایت‌ها آن‌قدر مهم نیست که خود آن‌ها. یعنی اهمیت دارد بدانیم چقدر این روایت‌ها درست‌اند، اما مهم از آن واقعیت خود این روایت‌ها در دوران روایت‌گران است. این‌که تاریخ‌نگارانی بزرگ این گزارش‌ها را می‌آوردند نشانه‌ی پذیرفتنی بودن این گزارش‌ها در ذهن فردی و ذهنیت جمعی آن دوران است.
پیش از ادامه‌ی سخن، هشدار درباره‌ی مغالطه‌ی تاریخی «زمان‌پریشی» ضروری است. «زمان‌پریشی» مغالطه‌ای است که اصحاب ایدئولوژی‌ها (چه ایدئولوژی‌های اسلامی چه ایدئولوژی‌های اسلام‌ستیز) بدان دچار می‌شوند: سنجیدن دوران قدیم و ارزش‌داوری درباره‌ی رویدادها و زندگی‌ها و انسان‌ها بر پایه‌ی معیارهای نظری یا اخلاقی دوران معاصر. برای نمونه، هم کسانی که می‌خواهند حکومت پیامبر در مدینه را دموکراتیک توصیف کنند گرفتار «زمان‌پریشی»اند هم آن‌ها که می‌خواهند آن را ضددموکراتیک بخوانند.
بدین سان، وقتی بحث درباره‌ی زندگی جنسی پیامبر است می‌بینیم برخی پیامبر را به دلیل ازدواج با دخترکی کم‌سن و سال دچار «انحراف جنسی» می‌دانند. آن‌ها بر تفاوت معیارهای اخلاقی و اجتماعی در دوران‌ پیامبر با زمانه‌ی مدرن چشم می‌پوشند.
در نمایش‌نامه‌ی «رومئو و ژولیت» لیدی کپولت (Lady Capulet) به دختر خود، ژولیت دوازده‌ساله، می‌گوید به ازدواج فکر کند، چون دخترانی جوان‌تر از او در ورونا (Verona)، دخترانی از خانواده‌هایی محترم، در چنین سن و سالی، نه تنها ازدواج کرده‌ که مادر فرزندانی شده‌اند و خود او نیز ژولیت را وقتی جوان‌تر از ژولیت دوازده‌ساله بود به دنیا آورد. شکسپیر در اواخر سده‌ی شانزدهم و اوائل سده‌ی هفدهم می‌زیست. آیا شکسپیر را که در چنان دورانی از چنین رسمی در اروپا سخن می‌گوید، می‌توان با معیارهای امروزی دچار انحراف جنسی کودک‌خواهی (Pedophilia) دانست؟

**
بنابر گزارش‌های مشهور، محمدِ پیامبر حدود شصت و دو سال زیست و دو گونه ازدواج کرد: ازدواج تک‌همسری با زنی قدرت‌مند که شخصیتی پرنیرو و کشش داشت و سلطان سرنوشت خویش بود. هم‌چنین، ازدواج چندهمسری با زنانی گوناگون در قوت شخصیت و زیبایی. محمد نخست در سن بیست و پنج سالگی با خدیجه پیمان زناشوئی بست که بیست و پنج سال تداوم یافت و با درگذشت خدیجه پایان گرفت. پس از آن، پیامبر زندگی جنسی تازه‌ای را آغازید و طی دوازده سال با دوازده زن ازدواج کرد، مقدمات ازدواج با سه زن را فراهم کرد که ازدواج سر نگرفت و پیشنهاد چندین زن را رد کرد که به او پیشنهاد ازدواج یا «هبه» (هدیه) کردن خود به محمد را داده بودند. برخی تاریخ‌نگاران نوشته‌اند با زنانی نیز ازدواج کرد که با آنان هرگز همبستر نشد.
خدیجه دختر خویلد، چهل‌ساله‌ای ثروتمند از قبیله‌ی پیامبر، قریش، که دوبار پیش‌تر ازدواج کرده بود. خدیجه پس از قراردادی بازرگانی با پیامبر که همراه کاروان او به سفر رود به او اعتماد کرد و به محمدی که پیش از آن هرگز ازدواج نکرده بود، پیشنهاد ازدواج داد. تمام فرزندان محمد (چهار دختر و دو پسر) – به جز ابراهیم، فرزند ماریه‌ی قبطیه که در خردسالی در گذشت – از خدیجه بودند.
از میان کسانی که پیشنهادِ هبه‌ی خود را به محمد داده بودند یکی اُمّ شریک بود که پیامبر نپذیرفت و دیگری لیلی بنت الخطیم که پذیرفت ولی قبیله‌اش رأی او را زد و استدلال کرد که محمد همسر مناسبی نیست چون زنان بسیار دارد و ممکن است آن زنان مجال را بر همسر تازه تنگ کنند.
زنان محمد در شمائل ظاهری از جمله در فربهی یا داشتن اندامی تراشیده نیز با هم تفاوت بسیار داشته‌اند. همه‌ی زنانی که با پیامبر بودند از واقعیت چندهمسری او خرسند نبودند. سوده از زنانی بود که از تعلق خاطر پیامبر به زنان دیگرش، به ویژه زن زیبا و جوانی چون عایشه، در رنج بود. سوده فربه و سال‌دارتر از بسیاری زنان دیگر پیامبر. پیامبر از طرز راه‌رفتن او خنده‌اش می‌گرفت و او نیز خنده‌ی پیامبر را دوست داشت. یک بار می‌خواست به خاطر عایشه پیامبر را ترک کند که سرانجام رضایت داد که نوبت شب‌های خود را به عایشه دهد. سوده به پیامبر گفت «آن‌ چیزی را که زنان می‌خواهند من نمی‌خواهم». (ابن حجر، الاصابة، جلد هشتم، ص. ۱۱۷)
«هبه» مانند طلاق مراسمی نداشت، شیوه‌ای بود که حدود یک قرن پس از پیامبر برافتاد. برخی گفته‌اند پس از پیامبر ممنوع شد. بنابراین، پیامبر واپسین مرد عربی بود که زنان خود را به او هبه می‌کردند. محمد بن سعد بن منیع زهری، تاریخ‌نگار نام‌دار سده‌ی سوم هجری، در جلد هشتم کتاب «طبقات» فصلی دارد درباره‌ی زنانی که خود را به پیامبر «هبه» کردند («ذکر من خَطَب النبی من النساء فلم یتمّ نکاحه و من وهبت نفسها من النساء لرسول الله»: ابن سعد، کتاب الطبقات الکبری، تحقیق الدکتور علی محمد عمر، القاهرة، مکتبة الخانجی، ۲۰۰۱، الجزء العاشر، صص. ۱۴۵-۱۵۵).
در بی‌تکلفی و بی‌آدابی هبه، داستانی که ابن سعد، در همین فصل، درباره‌ی لیلی دختر خطیم، آورده (ص. ۱۴۵) گویاست. پیامبر نشسته و پشت به آفتاب داده بود. لیلی آمد و دست بر شانه‌اش گذاشت. محمد گفت این کیست؟ گفت من‌ام؛ لیلی دختر خطیم. آمده‌ام خود را به تو واگذارم. با من ازدواج کن. پیامبر گفت باشد. لیلی به میان قوم‌اش بازگشت و گفت پیامبر با من ازدواج می‌کند. قوم‌اش به او گفت کار بدی است؛ چون زنی غیرت‌مندی و پیامبر زنان چندی دارد و تو تاب نخواهی آورد. برو و حرف‌ات را پس بگیر. لیلی پیش پیامبر رفت و حرف‌اش را پس گرفت.
به نظر می‌رسد این که زنی برای برقراری رابطه‌ی جنسی با مردی پیش‌قدم شود رسمی جاری بوده است. حتا قوم زن هم قدرت نداشتند او را از این کار بازدارند و آن‌چنان که در داستان لیلی آمده به او نظر مشورتی می‌داده‌اند نه دستور.
کشش جنسی پیامبر به زنان در روایت‌های تاریخی کهن‌تر آشکارتر بیان شده است. در توجیه برای ازدواج‌های پرشمار پیامبر، متلکمان و تاریخ‌نگاران متأخر اسلامی نقش عشق و گیرایی جنسی را کم‌رنگ می‌کنند و در عوض می‌گویند انگیزه‌ی اصلی این ازدواج‌ها سیاسی-دینی بوده است. ازدواج او با زنی یهودی به نام صفیّه دختر حُیی، احتمالاً فاقد انگیزه‌هایی سیاسی-دینی بود و زیبایی صفیّه نقش اصلی را در این میان بازی می‌کرد. صفیّه دختر جوانی بود که در عین حال دو بار پیش‌تر ازدواج کرده بود. زنی بود غنیمت جنگ. وقتی پیامبر به او پیشنهاد ازدواج داد از او پرسید آیا در دل‌ات میلی به من داری؟ گفت «میل به تو داشتم وقتی مشرک بودم. حال که مسلمان‌ام معلوم است که به تو میل دارم».
روشن است که غنیمت‌های جنگی از آنِ همه‌ی مسلمانان است، ولی پیامبر صفیه را به طور خاص پسندید.
جویرة بنت حارث دختر بیست ساله‌ی زیبایی که رشک عایشه را برمی‌انگیخت نیز پیامبر را مفتون جذابیت خود کرد. ریحانه دختر زید، از قبیله‌ای یهودی و اسیر جنگی بود و از زنان بسیار زیبا. انگیزه‌ای سیاسی در این میان نبود.
زینب دختر جحش، زن دیگری بود که نخست همسر زید بن حارثه، فرزندخوانده‌ی پیامبر، بود، ولی وقتی پیامبر او را نیمه‌برهنه در خانه‌اش دید مهرش به دل افتاد. آیه‌ای در قرآن به او اجازه داد با زینب ازدواج کند، پس از جدایی زینب از زید. زینبِ جوان و فریبا همیشه به خود می‌بالید که با زنان دیگر تفاوت دارد چون پیامبر آن زنان را از پدران و برادران خواستگاری کرده، ولی زینب به رخصت خدا همسر محمد شده است. قانون مربوط به فرزندخوانده و تمایز او از فرزند را فقیهان از این آیه استخراج می‌کنند.
داستان دل‌بستگی محمد به ماریه‌ی قبطیه نیز پرآوازه است. روزی که نوبت صفیه بود، پیامبر در خانه‌ی او با ماریه خفت. حفصه همسر دیگر پیامبر سرزده آمد و دید. پیامبر گفت اگر آن‌چه را دیده به کسی نگوید دیگر به ماریه دست نخواهد زد. ولی حفضه خبر را به گوش دیگران رساند و در نتیجه پیامبر نیز دوباره با ماریه رابطه برقرار کرد. ابراهیم، زاده‌ی ماریه، تنها فرزندی است که پیامبر از زنی جز خدیجه داشت (کتاب‌های تاریخی قدیم مانند تاریخ طبری، سیره‌ی ابن هشام، «الاصابة فی تمییز الصحابة» از ابن حجر عسقلانی، «الاستیعاب فی معرفة الاصحاب» از ابی عمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبرّ و «الطبقات» ابن سعد درباره‌ی ماریه نوشته‌اند)
پیامبر زن‌دوست بود ولی هیچ خشونت و زمختی مردانه و میل به چیرگی فاتحانه‌ی زن در رفتارش گزارش نشده است. فاطمه مرنیسی می‌گوید پیامبر در برابر زنان شخصیتی نرم و شکننده داشت و از این رو شکنندگی مردانه در برابر زن را خوب می‌شناخت و از برملا کردن‌اش پروایی نداشت. داستان عشق او به عایشه بسی گویاست؛ زنی که وقتی پیامبر درگذشت هنوز هجده سال‌اش نشده بود. تاریخ‌نگاران سنّ عایشه را از شش سال تا نُه سال و به نُدرت بالاتر یادکرده‌اند اما همه از زیبایی و برازندگی‌اش گفته‌اند و نیز عشق پرشور پیامبر به او.

قرآن مردان را دستور می‌داد به عدالت میان زنان‌شان رفتار کنند؛ ولی پیامبر همیشه در این کار کامیاب نبود. در قصه‌ی ماریه نتوانست خویشتن‌داری کند. عشق‌اش به همسران‌اش یک‌سان نبود. برخی مانند عایشه را بیش از دیگران دوست می‌داشت.

خانه‌ی محمد کنار مسجدش بود. گفته‌اند تنها مکان مقدسی در تاریخ که به اتاق خواب راه داشت، مسجد پیامبر بود. خانه‌اش پرغوغا بود و بی‌پیرایه. زنان‌اش هرچند برخی از زیبایی مثال‌زدنی بهره‌مند بودند، معمولی به شمار می‌رفتند و بی‌هیچ هاله‌ و هوایی از قدسیت و عصمت. با هم جدال می‌کردند، به هم رشک می‌بردند، به پیامبر طعنه می‌زدند.
در بسیاری روایت‌‌ها از سخت‌گیری‌های عمر درباره‌ی دسترسی مسلمانان به زنان پیامبر آمده است. می‌گویند عمر از پیامبر می‌خواست زنان‌اش را از مردان جدا نگاه دارد تا حرمت‌اش پاس داشته شود. آیات حجاب درباره‌ی زنان پیامبر بیان شد. قرآن زنان پیامبر را «مادر مؤمنان» (اُمّ المؤمنین) خواند که مسلمانان حق ندارند پس از مرگ محمد با آن‌ها ازدواج کنند. هیچ یک از زنان پیامبر پس از او ازدواج نکردند. مسلمانان این امر را برای حفظ احترام و غرور پیامبر لازم می‌دانستند.
زنان محمد، انسان‌هایی معمولی بودند، ولی از آن‌جا که نزدیک‌ترین و بیشترین رابطه را با پیامبر داشتند، در چشم مسلمانان احترام و جایگاهی ویژه یافتند به شکلی که آرام آرام از زنانی مثل دیگران به الگویی بدل شدند که باید از آن پیروی کرد؛ رفتار و گفتارشان، «سنت» شد. چنین جایگاهی را زنان محمد به تدریج و طی چند سده در فقه و تفسیر و کلام اسلامی یافتند. به ویژه حکم حجاب که در قرآن برای زنان پیامبر آمده بود، به دست مفسّران و فقیهان به همه‌ی زنان تعمیم یافت؛ زنان پیامبر نمونه‌های برتر «زن مسلمان» شدند.
پوشاندن تن زن، رسمی بود که پیامبر به جا می‌آورد تا زن خود را از زنان دیگر به ویژه از کنیزان متمایز کند؛ همان‌طور که وقتی صفیّه را از جنگ به کنیزی می‌آورد، پیامبر سراپای او را پوشاند و دیگران دریافتند که او دیگر کنیز نیست. پوشاندن بدن زن، رسمی شد برای احترام و نشانه‌ی اشرافیت و تعلق زن به جایگاهی فراتر از زنان عادی.
بر خلاف تصور بسیاری از معاصران ما، تعدد زوجات رسمی رایج در مکه‌ی روزگار پیامبر نبود. جز برخی اشراف قریش و ثقیف، دیگر مردان بیشتر یک همسر داشتند و شماری اندک دو زن. ابوسفیان و همسرش هند، ابولهب، ابوجهل، حَکَم بن هشام مخزومی و نیز عکرمه نمونه‌هایی از مردان تک‌همسرند که می‌شناسیم. خودِ پیامبر در مکه یک زن داشت؛ خدیجه. به احتمال زیاد، پیامبر در مدینه چندهمسری برگزید.
حرم پیامبر بزرگ بود و زنان با هم داستان‌ها داشتند؛ از رقابت بر سر عشق مشترک تا دسیسه‌چینی و حرف و حدیث بر سر تقسیم غذا و لباس و مهربانی‌ها با یکدیگر و «خواهر» خواندن همدیگر. اما چرا پیامبر چنین امتیاز انحصاری بزرگی داشت که زنان بسیار داشته باشد و میل جنسی‌اش هر جا کرانه‌ای یافت لنگر اندازد؟ تاریخ‌نگاران مسلمان متأخر مانند عقاد و بنت الشاطئ دلیل این امر را «کمال بدنی» پیامبر دانسته‌اند. با ارضای غریزه‌ی جنسی، پیامبر نشان می‌دهد که در ویژگی‌های اندامی کامل و سالم است و در نتیجه می‌تواند رسالت معنوی را که ابلاغ پیام الاهی به دیگران است به خوبی و در کمال امانت و درستی انجام دهد. به سخن دیگر، تاریخ‌نگاران متأخر، پیامبر را انسانی فرامی‌نمایند که رفتارها و زندگی‌اش دور از غریزه‌ی جنسی شکل گرفته بود و سراسر تن‌اش در خدمت کار پیامبری‌اش بوده است ولی به طور ناسازه‌واری ارضای غریزه‌ی جنسی را به توانایی در انجام وظیفه‌ی پیامبری پیوند می‌زنند. در این تفسیر، زنان پیامبر از معشوقان او به مادران مؤمنان بدل می‌شود تا چنین تفسیری الاهیاتی از زندگی پیامبر مشروعیت یابد.
——
برای آگاهی بیشتر از زندگی جنسی و زنان پیامبر بنگرید به:
مقاله‌ی باربارا فره‌یر استواسر در دائرة المعارف قرآن
Barbara Freyer Stowasser, « Wives of the Prophet » in Encyclopedia of Qu’ran, edited by Jane Dammen McAuliffe, Leiden, Brill, 2006, Vol. 5, pp.506-521
هم‌چنین به کتاب فاطمه مرنیسی با عنوان «ماورای حجاب؛ پویایی رابطه‌ی زنانه-مردانه در جامعه‌ی اسلامی» که نخست در سال ۱۹۷۵ به زبان انگلیسی چاپ شد و سپس با حذف پاره‌ای پاراگراف‌ها و عبارت‌ها به عربی برگردانده شد:
Fatima Mernissi, Beyond the Veil, Male-Female Dynamics in Muslim Society, London, Saqi Book, 2003, pp.51-58
نسخه‌ی ناقص عربی:
فاطمة المرنیسی، ماوراء الحجاب، الجنس کهندسة اجتماعیة، بیروت، المرکز الثقافی العربی، الطبعة الرابعة، ۲۰۰۵
و نیز بنگرید به کتاب زیر:
عائشه عبدالرحمن (بنت الشاطئ)، نساء النبیّ، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۹۷۹


اﺩﺭﺱ: http://mehdikhalaji.com/archives/1063

یکشنبه، دی ۸

بدون عنوان!


{ ۱ } اشرف غنی احمدزی؛ فاشیست راسیست پشتونیست کوچیسم نیکتایی پوش چپن پوش لنگی پوش درانتخابات دوره قبل خیلی تلاش کرد که هزاره ها را در کنار خود داشته باشد ولی موفق نشد. گرچند یک چند عراده روشنفکر هزاره به هوایی سخنگو بودن در کنار ایشان ایستاده بودند. و از این فاشیست راسیست پشتونیست کوچیسم حمایت می کردند. اما این بار.......!
این فاشیست راسیست پشتونیست کوچیسم نیکتایی پوش لونگی پوش چپن پوش حزب وحدت خلیلی را با تمام دم و دستگاهش ؛ حزب که مدعی راهرو و پیرو خط مزاری است را با یک چوکی معاونت دومی و عزیز رویش را؛ یک عراده از مدعیان روشنفکری هزاره را با یک مقدمه خیلی کوتاه بر کتاب ناچیز از مقاومت غرب کابل (بگذار نفس بکشم) خرید است. حالا معلوم نیست که اسلم جوادی و جواد سلطانی دو عراده دیگر از مدعیان روشنفکری هزاره را به چه و چند خریده است!؟

{ ۲ } سرور جوادی در یکی از سخنرانی هایی خود که در سالگرد فاجعه افشار ایراد شده بود می فرماید که در انتخابات دوره قبل اشرف غنی احمدزی به سراغ هزاره ها می اید و از یک جریان حزبی پیرو خط بابه مزاری می خواهد که از او در انتخابات پیش رو حمایت کند. اما این جریان حزبی حمایتش را منوط به عذرخواهی از مردم هزاره می کند. عذرخواهی از ظلم و استبداد که توسط عبدالرحمان خان؛ راسیست فاشیست پشتونیست لونگی پوش چپن پوش بر مردم هزاره صورت گرفته است.

سرور جوادی ادامه می دهد و می گوید که اشرف غنی احمدزی از این جریان سه روز مهلت می خواهد و بعد از سه روز به درخواست این جریان حزبی جواب رد می دهد و می گوید که من این کار را کرده نمی توانم. اگر چنین کاری را کنم محبوبیت خودرا و موقعیت خودرا در بین قوم خود (پشتون) از دست می دهم.

{ ۳ } اشرف غنی احمدزی؛ در کتاب "افغانستان در قرن بیستم، آغاز قرن جدید، صفحه 21" می فرماید؛ مردم هزاره در افغانستان نه تنها مطلقآ منکوب شدن؛ بلکه بعنوان برده و غلام فروخته شدند. خیلی جالب است مگر نه؟ این راسیست فاشیست پشتونیست نیکتایی پوش چپن پوش لنگی پوش از بلندگویی سخن پراگنی برتانیا چنین می گوید ولی دوست ندارد که محبوبیت و موقعیت خود را برایی مردم هزاره از دست بدهد.

{ ۴ } در انتخابات دوره قبل کسی نظر اشرف غنی احمدزی را پیرامون کوچی گری و جنایت آنها در بهسود و ناهور جویا می شود. ایشان می فرماید؛ به باور من هریک از شهروندان افغان (اوغان) حق دارد که در هرکجایی از افغانستان (اوغانستان) زندگی کند. بله؛ از نظر جناب ایشان کوچی این حق را دارد که در بهسود و یا ناهور خون بریزد و در آنجا بزور تفنگ و راکت زندگی کند.

{ ۵ } آهایی!
آهایی؛ جریان هایی حزبی قومگرای عدالت خواه بابه پرست چوکی پرست! آهایی عراده هایی روشنفکر همه چیز فهم قلم زن. تضمین وجود دارد که در حکومت این فاشیست راسیست پشتونیست نیکتایی پوش چپن پوش لنگی پوش در بهسود؛ ناهور؛ ویا هم دشت برچی خونی هزاره ریخته نشود؟ ایا تضمین وجود دارد که در حکومت ایشان سهم مردم هزاره در وزارت خانه ها و سفارت خانه ها و دیگر ادارات دولتی از ۱٪ به ۲۵٪ افزایش یابد؟ ایا تضمین استاد شدن هزاره در دانشگاه دولتی وجود دارد؟ ایا تضمین رآی اعتماد برایی یک وزیر هزاره وجود دارد؟ و هزاران تا ایا و سوال دیگر..... چه کسی حاظر است  به مردم پاسخ گوید؟؟؟؟؟!

قضاوت گله ای؛ گوسفندی اهالی فیسبوک!

قضاوت گله ای گوسفندی؛ اهالی فیسبوک!
....   ....   ....   ....   ....   ....
همایی بد بخت؛ بیچاره یک افسر پلیس را در خیابان با چپاک زده است و کسی از این حادثه فیلم گرفته و در فیسبوک انرا برایی عموم نشر کرده است و اهالی فیسبوک هم مثل گله گوسفند به مقام قضاوت نشسته است و برایی خودشان بریده اند و دوخته اند.

کسی گفته: چهره منفورسال 2013 و میزبان ملا عمرخانم وکیل هُما سلطانی ) در جغرافیای بنام افغانستان" حتی خدا هم که باشی ظالم و مستبد می شوی واقعاً نمیدانم که چه سری درتنِ این خاک نهفته است. شاهد مثالش از بگروند عملی امرا و شاهان و دولت مردان سیصد ساله افغانستان گرفته تا به امروز در این خاک هرکسی که یک سر گردن از دیگران بالا تر قرار گرفت باید ظلم کند و خود را خدای دیگران بپندارد. نمونه جدیدش برخورد شرم آور خانم هما سلطانی " وکیل و قانون گذار مملکت ما" است پلیس که از جان و ناموس این خاک دفاع میکند چگونه زیر شلاق دست های قرار می گیرد که از خون این مردم مظلوم پر گوشت و چاق و کلفت شده است ... ولو پلیس هرکار که کرده باشد کسی حق ندارد در وسط خیابان چنین لد وکوب کند. آن هم توسط یک قانون گذار که واقعاً شرم آور است .. تخت خواب والی غزنی از مواد انفجاری ساخته شده و گهگاهی برای طالبان دستور هم میدهد که بالای مردم غریب راکت فیر کند.. عجب مملکت داریم بخدا .. از کی شکایت کنیم و از چه بگوییم؟ هرکسی که دستش به قدرت رسید چهره نفرت انگیزش را به ملت مظلوم نشان میدهد.

دیگری گفته: در افغانستان دیوانه که بودی مردم برایت رای می دهند تا نماینده شان در پارلمان باشی، چون نبوغ زیادی هم این دیوانه ها دارند، هم در کمیسیون حقوق بشر برو و بیا دارند، و هم ادعا می کنند ملاعمر در خانهء شان مهمان است و آمادگی برای مذاکره دارد! اینها مثلاً قانونگذاران مملکت هستند. در تلویزیونها چقدر با آب و تاب خود و مردم را رنگ می کنند در دنیای واقعی، رفتارشان چنین بدوی است که می بینید. در حالیکه به آسانی می توانند خطای پلیس را با شکایت به مقامات بالاتر پیگیری کنند، یا حتی وزیر را مورد سوال قرار دهند، اما چون مثلاً از جامعه مدنی هستند، خودشان باید یک شکم طرف مقابل را لت و کوب کنند، و دشنا خر و گاو هم بدهند تا انشاءالله کارها رتق و فتق شود. فکر کنم این خانم برای مهمانی رفتن به نزد ملا عمر در کویته، به سفارت پاکستان رفته به لت و کوب پلیس می پردازد!

دیگری گفته: هما سلطانی زمانی مدعی شده بود که ملاعمرآخوند در خانه ایشان به سر میبرد،به نظر ام خیلی مسخره رسید، امروز که سیلی کاری عسکر بیچاره را توسط وکیل سلطانی از تلویزیون 1 دیدم باور کردم که راست میگفته بیشک اش است ولا. مگریک تذکر برای دوستان غزنی ام دارم و آن اینکه؛ در دور بعد رای دهی، رای خود را از روی شناخت دهید نه از روی کسی دیگر نشود باز با آبِ روی تان بازی کند!

دیگری گفته: خانم هما سلطانی" می توانست که عمل توهین آمیز پلیس خاطی را از مجرای قانونی دنبال کند نه اینگونه خودش را ریشخند و بی آبرو وبی عزت بسازد و نه به ذات قانون بخندد. از قدیم گفته اند عقل که نبود جان در عذاب است .. از روز که این خانم ادعا کرد که میزبان ملاعمر بوده هفتاد پشتم لرزید ..

دیگری گفته: هما سلطانی میگه دانته میده میکنم فامیدی؛ من دووولت تعین می کنم. من تو دهن این دوولت میزنم!

دیگری گفته: هما سلطانی باید قانونا پاسخگو باشد که به چه دلیل دست روی یک افسر بالا کرده است. افسری که در این هوای سرد، برای حفاظت از من و خانم سلطانی و ازین مردم شب و روز را در سرک می گذراند. از طرف دیگر، این کشور دادگاه دارد. پلیس دارد. خانم سلطانی می توانیست شکایت کند، گرچند اداره پلیس و پلیس آغشته به فساد است اما راهش این نیست. خشونت خشونت است. کار غیر قانونی کار غیر قانونی است. نمیشه توجیه کرد. چه آن را یک وکیل انجام دهد یا یک فرد عادی.
اینکه زنان مورد خشونت قرار میگیرند و یک تعداد این عمل خانم هما سلطانی را توجیه می کنند. درست نیست. خشونت را نباید ترویج کنیم. باید هر رفتار غیر قانونی را به قانون واگذار کنیم، از طریق قانون جزا بدهیم و اصلاح کنیم. اینجا فرق خانم سلطانی نماینده مردم در پارلمان با یک مافیا، با یک فرد نا آگاه از قانون و با یک زورگو و اوباش در چیست؟ نمیتوان در انجام عمل خشونت یکی را محکوم و یکی را تشویق کنیم.
وقتی یک خانم مورد خشونت قرار میگیرد، همه داد و فریاد راه می اندازیم. اعتراض می کنیم و امروز، وقتی هما سلطانی دست به چنین کار می زند، به دلیل زن بودنش نمیتوانیم کف بزنیم و تشویق کنیم که به به، عجب شجاعتی داری.... متاسفانه کم کم به این باور می رسیم که خود قانون گذاران باوری به قانون ندارند. و این داستان همچنان ادامه دارد....!

نکته: هیچ کدام از این قاضیان فیسبوکی نمی داند که دلیل این عمل خانم بد بخت؛ همایی سلطانی چه است!

جمعه، آذر ۲۹

عذرخواهی ملی استرالیا از بومیان آن کشور

13 February 2008

ما امروز به مردمان محلی این سرزمین؛ و قدیمی ترین فرهنگ مداوم انسانی افتخار می کنیم. ما به رفتار بدی گذشته خود تامل می کنیم؛ و بخصوص رفتار بد مان نسبت به نسل ربوده شده؛ و این یک لکه سیاه در تاریخ کشور است. وقت آن رسیده است که صفحه جدید در تاریخ استرالیا گشوده شود واشتباهات گذشته درست شود و با اعتماد بنفس بسویی اینده حرکت کنیم. ما بخاطر قانون و سیاست هایی پی پی درپی پارلمان و دولت که غم و اندوه عمیق و خسارت به دوستان استرالیایی مان وارد کرده است عذر می خواهیم.  و بخصوص بخاطر ربودن فرزندان مردمان بومی و جزیره نشینان تنگه تورس از خانواده هایی آنها و جامعه شان و کشور شان عذر می خواهیم.

مابخاطر درد و آسیب که نسل ربوده شده متحمل شده است و خانواده هایی خود را از دست داده است  عذر می خواهیم. از پدر؛ مادر؛ برادر؛ خواهر که خانواده و جامعه خودرا از دست داده است عذر می خواهیم. بخاطیر تحقیر و اهانت که مردمان سرافراز و فرهنگ سرافراز دیده؛ عذر می خواهیم.  

ما پارلمان استرالیا؛ محترمانه می خواهم که این عذرخواهی برایی التیام زخم هایی روح و روان کشور ارایه شو د و برایی اینده؛ مهمترین بخش از  تاریخ قاره عظیم که همین صفحه جدید است نوشته شود.  ما امروز اولین قدم را با اعتراف به گذشته برمی داریم و طرح جدید برایی اینده می ریزیم که تمامی استرالیایی ها را در آغوش خود گیرد. 

آینده که پارلمان اجازه ندهد تا بیعدالتی هایی گذشته هیچوقت؛ و هرگز دوباره اتفاق افتد. آینده که سرنوشت همه استرالیایی ها را چه بومی و چه غیر بومی را مشخص می کند؛ و فاصله بین نیازهایی اولیه زندگی از قبیل تحصیلات عالی و فرصت هایی شغلی را کم می کند.  آینده که ما تمامی احتمالات راه حل جدید را به آغوش می کشیم و مشکلات را متحمل می شویم؛ چیزی که در گذشته موفق نشدیم. آینده که براساس احترام متقابل؛ راه حل متقابل و مسوولیت هایی متقابل است. آینده که تمام استرالیایی ها؛ ار هر نژاد و نسب که است با هم واقعا مساویانه شریک؛ و با فرصت و شرط و شروط هایی مساوی؛ فصل جدید را در تاریخ استرالیایی عزیز رقم می زند. 

در تاریخ ملت ها زمانی می اید که مردم باید با گذشته خود مصالحه کند؛ اگر انها بخواهد با اعتماد بنفس آینده را در آغوش کشد. یک چنین زمانی برایی ملت استرالیا فرا رسیده است. به همین دلیل است که پارلمان امروز می خواهند کارهایی نا تمام کشور را تمام کند. بین ملت مصالحه کند  و لکه ننگ را از روح و روان ملت پاک کند تا بتواند فصل جدید را در تاریخ این سرزمین عزیز بگشاید. 

سال گذشته من به مردم استرالیا تعهد کرده بودم مبنی بر اینکه اگر دولت بعدی استرالیا را تشکیل بدهم در پارلمان بخاطر سرقت یک نسل عذرخواهی خواهم کرد.  امروز به تعهد خودم افتخار می کنم.  گفته بودم که ما هرچه زودتر در پارلمان جدید این را انجام خواهیم دارد. باز هم افتخار می کنم که در چهل دومین سالروز پارلمان استرالیا به تعهد خود عمل می کنم. چون زمان آن فرا رسیده است؛ و واقعا زمان آن فرارسیده است. برایی تمام مردم کشور عزیز مان؛ برایی تمام شهروندان استرالیا؛ آنهایی که بومی هستند و آنهایی که نیستند؛ تا کنار هم جمع شوند و صلح اشتی کنند؛ و با هم اینده بهتر برایی کشور خود رقم زنند. 

بعضی های پرسیده اند که عذرخواهی برایی چه؟ 
اجازه بدهید پاسخ را با گفتن مقداری کم از داستان زندگی یک شخص به پارلمان آغاز کنم. داستان زندگی یک زن زیبا و فصیح ۸۰ ساله که چه اتفاق هایی در زندگیش نیافتاده است. زنی که فاصله زیادی را سفر کرده است تا امروز با ما در اینجا باشد. یک عضو از نسل ربوده شده ؛ کسی که بخش از داستان زندگی خود را با من شریک کرد؛ وقتی که من این اطراف سفر می کردم و چند روز پیش با او ملاقت کردم. 

ناناننگالا فیجو؛ اسم که دوست دارد صدا شود. او در اواخر سال ۱۹۲۰ بدنیا امده است و دوران کودکی خود را بیاد دارد. زندگی با خانواده خود در جمع خود در کمپ بوش خارج از تنان گریک. او عشق دوستی صفا و صمیمیت و خویشاوندی ان روزهایی دور را بیاد دارد. رقص سنتی کنار کمپ؛ آتش در شب. و او رقصیدن را واقعا دوست دارد.

او زمانی را بیاد دارد که بعنوان یک دختر چهارساله رقص بزرگان قبیله تماشا نکرد بلکه با انها رقصید و درگیر یک نزارع شد. اما بعدش دوبر ۱۹۳۲ وقتی که او دوو بر چهارسالش بود امدن مرد مرفه را بیاد دارد. خانواده او آنروز ترسیده بوده و آنها یک مخفیگاه داشته است؛ جایی که بچه ها می توانسته پنهان شود. تنها چیزی که آنها انتظارش را نداشته این بوده که مرد مرفه سفید تنها نبوده. 

انها یک کامیون و دو مرد سفید و یک استاک من محلی را سوار بر اسپ اورده بوده. بچه ها بدنبال مادر خود بوده  و توسط آنها پیدا می شوند. آنها فریاد می زنند ولی نمی توانند فرار کنند. آنها را جمع می کنند و داخل کامیون می اندازند. اشک و گریه. مادر آنها به کامیونی چسپیده بوده که فرزندانش را به بنلگو الیس انتقال می داده است؛ و تمام اینها بنام حفاظت از بچه ها انجام شده است. 

چندسال بعدش سیاست دولت عوض می شود. حالا باید بچه ها بدست هییت حفاظت کلیسا سپرده شود. اما کدام کلیسا ممکن بوده که از آنها مراقبت کند؟ به بچه ها گفته شده بوده که به صف در آیند؛ نانافیجو و خواهرش در صف وسطی ایستاد شده بوده؛ برادرش و عموزاده اش سمت چپش بوده. به آنهایی که سمت چپ بوده گفته شده که باید کاتولیک شوند؛ وسطی ها باید متودیست و انهایی که سمت راست بوده باید به کلیسا اینگلیس بی پیوندند. این شکلی مسایل پیچیده الاهیات در سرزمین دور افتاده استرالیا در سالهایی ۱۹۳۰ حل و فصل شده است. به این اندازه خام بوده است. 

نانا فیجو و خواهرش به هییت متودیست در گولبورن ایلند و بعدش به کروکر ایلند فرستاده می شود و برادر کاتولیک اوبرایی کار به گاوداری و عموزاده اش به هییت کاتولیک فرستاده می شود. خانواده نانافیجو برایی بار دوم از بین برده می شود. نانا فیجو تا بعد از جنگ با هییت باقی می ماند و زمانی که به او اجازه داده می شود تا برایی یک کار از پیش تعین شده در خانه به داروین برود او ۱۶ ساله بوده. او هیچ وقت دیگر مادرش را ندیده است. وقتی هییت را ترک کرده برادرش به او گفته که مادرشان یک سال پیش فوت کرده است. زن داغون برایی فرزندانش؛ فرزندان که ازش گرفته شده است. 

من از نانافیجو خواستم که ازمن چه می خواهد که امروز در مورد داستان زندگیش بگویم. او برایی چند دقیقه فکر کرد بعد گفت؛ چیزی که من از تو می خواهم امروز بگویی اینه که همه مادرها مهم هستند؛ و او اضافه کرد که: نگهداری خانواده کنارهم خیلی مهم است. این مهمترین چیزی است که تو با عشق احاطه شده باشی و این عشق به نسل ها انتقال یابد. این چیزی است که به شما خوشحالی می دهد.

چیزی که من هنوز نگفته ام اینه که نانافیجو از یکی کارمند هایم  خواسته تا با من حرف بزند؛ و من در مورد استاک من بومی زیاد سخت حرف نزنم؛ کسی که سالهایی پیش این بچه ها را به این شکل فجیع شکار کرده است. استاک من بومی یک دهه بعد نانافیجو را پیدا کرده و از او عذرخواهی کرده است. و نانافیجو هم اورا بخشیده است. 

داستان زندگی نانافیجو فقط داستان زندگیی یک نفر است. هزاران؛ و ده ها هزار دستان مشابه وجود دارد. داستانهایی بزور جدا کردن بچه هایی مردمان بومی و مردمان جزیره نشین از پدر و مادران و سرزمین شان. بعضی از این داستان ها بصورت گرافیکی در آوردن به خانه گفته شده است؛ گزارش که به سفارش نخست وزیر کیتینگ در سال ۱۹۹۵ و در سال ۱۹۹۷ در زمان نخست وزیری هوارد در یافت شده است. 

یک سری چیزهایی دسته اول بسیار وحشتناک در این مورد وجود دارد. دردش می سوزاند؛ این درد از این صفحه فریاد می زند. درد؛ تحقیر وحشیگری مطلق؛ جدا کردن بزرو فزند از مادرش احساس انسانیت مان را اسیب می رساند. این داستان گریه است که باید شنیده شود؛ و آنها برایی این عذرخواهی گریه کرده اند؛ در عوض پارلمان کشور که ده ها سال  مثل یک سنگ خیره مانده است و از سکوت خود دفاع کرده است. پارلمان باید غرایز مارا مغلق کند بدانچه که درست و نادرست است؛ بنابر دیدگاه همنوع بودند. در عوض نگاه که بخواهیم خوب وبد را به یکطرف برانیم؛ تا مورخان در موردش بنویسند.

اما نسل به سرقت رفته زیاد کنجکاو و خردمند نیست. آنها انسان هستند؛ انسان که توسط تصمیمات پارلمان و دولت عمیقا اسیب دیده است. چیزی که تا به امروز انکار شده است و تا به امروز به تاخیر افتاده است  و وقتش رسیده که پایان یابد. کشور به یک رهبرسیاسی نیاز دارد تا مارا به جلو حرکت بدهد. نجابت؛ نجابت انسان؛ نجابت عموم انسانها از یک ملت می خواهد که قدم به جلو و بجایی درست بگذارد؛ جایی که در گذشته اشتباه شده است. چیزی که ما امروز در اینجا انجام می دهیم.

هنوز هم شک و تردید در این مورد وجود دارد؟
اجازاه بدهید پارلمان برایی یک لحظه به نکات زیر توجه کند:
بین سالهایی ۱۹۱۰ و ۱۹۷۰ بین ۱۰ تا ۳۰ درصد از کودکان مردمان بومی بزرو از پدر و مادران شان گرفته شده است. بعنوان مثال ۵۰۰۰۰ کودک بزرو از خانواده هایی آنها گرفته شده است. که این محصول محاسبه شده و عمدی دولت بوده و تحت قانون به آنها داده شده. برخی از مقامات اداری سیاست هایی افراطی تر را گرفته اند و بزور نسل مخلوط تولید کرده اند. چیزی که عرض سیاست در قبال جمعیت مردمان بومی را نشان می دهد.

یکی از مثال هایی بسیار بدی این سیاست محافظ بومیان سرزمین شمالی بوده است که گفت: بطور کل از نسل پنجم و ششم تمام ویژه گی هایی بومی؛ بومیان استرالیا ریشه کن شد.  بقول محافظ سرزمین شمالی؛ مشکل نیم ازما حذف شدن سریع و کامل نژاد سیاه و مخلوط شدن آنها با سفید ها است.

محافط بومیان استرالیایی غربی نظری غیر از این دارد که شرح آن را در اولین کانفرانس ملی در مورد حفظ حالت بومیان کشورهایی مشترک المنافع در کانبرا در سال ۱۹۳۷ گردهم اورده شده است. اینها چیزهایی بسیار ناراحت کننده است که اگر قابل دید گذاشته شود؛ چیزهایی مورد پسند نیست. چیزهایی است که عمیقا پریشان کننده است. اما ما باید این واقعیت ها را بیان کنیم؛ اگر بخواهیم برایی یکبار و برایی همیشه با مسله جداسازی برخورد جدی داشته باشیم.

بعدش به مسله انتقال اطلاعات از نسل به نسل دیگر می رسیم که یک عده مشاجره دارند و می گویند که لازم نیست عذرخواهی کنیم. اما اجازه دهید که این حقیت را بیاد داشته باشیم؛  جداسازی بچه هایی بومیان از پدر و مادرهایی شان تا اواخر دهه ۱۹۷۰ اتفاق افتاده است.  ۱۹۷۰ نقطه دقیق در عهد باستان نیست؛ هستند اعضایی همین پارلمان که برایی اولین بار در اوایل دهه هفتاد برایی خدمت انتخاب شدند و این به خوبی بیاد بزرگسالان است. حقیقت ناراحت کننده برایی ما این است که پارلمان این کشور؛ چه بصورت فردی  و چه بصورت جمع قوانین را به تصویب رسانده است که زیرنظر این قانون سیاست جداسازی فرزندان بومیان از والدین شان بصورت قانونی صورت گرفته است.

همچنین دلیل مهمتر نیز وجود دارد: حقیقت مصالحه دربیان یک ارزش مهم برایی کشور است و این ارزش برایی همه یکسان است. باور بسیار عمیق و پایدار در جامعه استرالیا وجود دارد که در مجموع برایی نسل که به ربوده شده است هیچ عدالت وجود نداشته است. باور بسیاره ساده استرالیایی می گوید که وقت آن است که درست را بجایی اشتباه و ظلم بگذاریم.

بنابر این دلایل و جدا از نجابت بنیادی بشر؛ پارلمان و دولت این کشور باید این عذرخواهی را انجام بدهد. زیرا قانون که پارلمان کشور ساخته این امکان داده تا یک نسل ربوده شود. در نهایت ما؛ پارلمان کشور مسوولیت داریم؛ نه آنهایی که در قانون ما اسیب می رساند و مشکلات که در قوانین وجود دارد. بنابر گفته یک مسکن گزیده از جایی دیگر؛ همانطور که ما درخت بارور اجداد خود هستیم؛ باید مسوول نیز باشیم. بنابراین برایی ملت ما این مسیر و این عمل روشن است؛ برخورد با چیزی که تبدیل به تاریک ترین بخش از تاریخ استرالیا شده است.

با انجام این کار در عمل ما بیشتر از یک ادعا انجام می دهیم؛ شواهد؛ دشمنی هایی عمومی و مناظره؛ و با انجام این کار با روح خود نیز درگیر می شویم. این چیزی نیست که بعضی از ما بخاطر آن مشاجره می کند. نقطه سیاه از تاریخ است و فقط حقیقت است. روبرو شدن با حقیقت سرد و ناراحت کننده و برخورد با آن و رد شدن از آن است. تازمانی که ما با این حقیقت روبرو نشویم؛ همیشه مثل یک شبح برما و بر اینده مان سایه خواهد افگند و مردم مان با هم صلح نخواهند داشت. زمان صلح و آشتی فرارسیده است. زمان آن فرا رسیده است که بیعدالتی هایی گذشته را شناسایی کنیم؛ و زمان آن رسیده است که بگویم ما را بیخشید و زمان آن رسیده که باهم به جلو حرکت کنیم.

نکات زیر را به نسل ربوده شده می گویم:
بعنوان نخست وزیر استرالیا متاسفم. بعنوان عضو از دولت استرالیا متاسفم. بعنوان عضور از پارلمان استرالیا متاسفم. من این عذرخواهی را بدون کدام شرط ارایه می کنم. بخاطر درد و زخم که ما؛ پارلمان استرالیا با تصویب قوانین برشما وارد کرده ایم عذر می خواهم. بخاطر هتک آبرو؛ تنزل و تحقیر که توسط قوانین برشما روا داشته شده است عذر می خواهم.

ما این عذرخواهی را به مادر؛ پدر؛ برادر؛ خواهر؛ جامعه  و کسانی که زندگی شان توسط اعمال پی در پی دولت و پارلمان پاراه پاره شده است و از بین رفته است ارایه می کنیم. به علاوه این عذرخواهی دوست دارم شخصا با عضو از نسل ربوده شده و خانواده هایی شان صحبت کنم: به آنهایی که امروز اینجا هستند؛ خیلی هایی از شما؛ آنهایی که سرتاسر کشور به سخنا نم از طریق رسانه ها گوش می کنند؛ در غرب مرکزی از سرزمین هایی شمالی؛ در Yabara شمال کوینزلند؛ و در Pitjantjatjara در جنوب استرالیا؛ می دانم که این عذرخواهی بعنوان عضو از دولت و پارلمان چیزی نیست که امروز من بگویم مرحم باشد بر دردهایی که شما شخصا متحمل شده اید.

هرکلمه را که من امروز بگویم؛ نمی تواند انچه را که از شما گرفته شده است را به شما برگرداند. کلمه به اندازه چیزهایی شخصی قدرتمند نیست. من ار استرالیایی هایی غیربومی که امروز به حرف هایم گوش می کند سوال می کنم؛ آنهایی که ممکن  است آنچه ما امروز انجام می دهیم برایی شان قابل درک نباشد. برایی یک لحضه تصور کنید که این چیزها در زندگی شما اتفاق افتاده باشد.

به اعضایی محترم که اینجا حضور دارد می گویم: فرض کنید که اگر این چیزها برایی شما اتفاق می افتاد. فرض کنید این مصیبت فلج کننده را؛ فرض کنید که چقدر سخت می توانست باشد برایی تان تا بی بخشید. هدفی من اینه که اگر این عذرخواهی که ما امروز انجام می دهیم بعنوان روح آشتی و مصالحه پذیرفته شود؛ بنابر همان دلایل که ارایه می شود؛ ما می توانیم مشکلات را با هم حل نمایم؛ چیزی که می تواند برایی استرالیا آغاز جدید باشد. و این می تواند همان آغاز باشد که ملت ما می خواهد.

استرالیایی ها زیاد احساساتی است؛ و همچنین بیشتر اهل عمل هستند. برایی ما نماد خیلی مهم است؛ اما بهترین نماد صلح و آشتی نماد است که با عمل همراه شود و این یک مقدار بیشتر از چیزی است که باید باشد. احساس نمی تواند تاریخ خلق کند؛ بلکه این عمل است که تاریخ خلق می کند. گرچند هدف از عذرخواهی امروز جبران اشتباهات گذشته است؛ اما این کافی نیست. همچنین این عذرخواهی می تواند پل باشد بین بومیان و غیر بومیان استرالیا؛ بر اساس احترام واقعی نه حقارت آشکار.

چالش هایی ما در اینده عبور از این پل است؛ پذیرفتن مشارکت جدید بین بومیان و غیر بومیان استرالیا؛ چیزی که دارد اتفاق می افتد. برایی پذیرفتن این مشارکت؛ باید با دیگر سرویس هایی مورد انتقاد رابطه برقرار شود؛ و بتوانیم کمک کنیم به نسل ربوده شده ؛ تا اگر امکانش باشد خانواده هایی شان جستجو شود و یک زندگی عزتمندانه برایی شان تدارک دیده شود. اما هسته اصلی این مشارکت در آینده اینه که فاصله بین بومیان غیربومیان استرالیا در رابطه با توقعات زندگی؛ رسیدن به تحصیلات عالی و فرصت هایی شغلی کاهش یابد.

مشارکت جدید کاهش فاصله یک هدف محکم برایی آینده خواهد ساخت: در یک  دهه فاصله در بخش حساب و سواد و فرصت هایی شغلی و درآمد برایی مردمان بومی استرالیا به نصف کاهش یابد. در یک دهه؛ امار مرگ میر کودکان به نصف کاهش یابد  و فاصله بین بومیان و غیربومیان به پایین ترین حد خود برسد. در یک دهه فاصله ۱۷ ساله امید به زندگی بین بومیان و غیر بومیان برابر شود و از بین برود.

حقیقت اینه که کسب و کار به روش معمول بومیان قابل انجام نیست؛ خیلی از روش هایی قدیمی قابل استفاده نیست. ما به یک راه و روش جدید احتیاج داریم؛ روش که شامل سیاست عملی موفقیت و سیاست عملی عدم موفقیت باشد. یک آغاز جدید و یک مشارکت جدید مبتنی بر از بین بردن فاصله با انعطاف پذیری لازم. برخلاف این که بخواهیم برویی یک رویش برایی صدها نفر مردمان بومی در سرزمین هایی دور دست پافشاری نمایم. و با وجود انعطاف پذیر بودن؛ طرح و روش محلی را را پایه گذاری کنیم که عموما موافق است و هسته ایی اهداف ما در مشارکت جدید به حساب می اید. آغاز جدید که سیاست جدید بر اساس تجربه مساویانه و هوشمندانه سرتاسر کشور تنظیم گردد.  ضمنا؛ تا زمانی که ما؛ پارلمان کشور مقصد مشخص برایی کشور نداشته باشیم؛ هیچ موضوع مشخص برای راهنمایی سیاست, برنامه ,و هدف خود نخواهیم داست. و هیچ کنترل و برنامه ریزی و یک قاعده کلی نیز نخواهیم داشت.

بگذارید این روز این تصمیم را بیگیریم تا آغاز باشد برایی فرزندان کوچک مان. بگذارید برایی پنج سال اینده تصمیم بیگیریم که هر بومی چهارساله در جامعه دوردست بومی برایی آموزش در مرکز مناسب برایی آموزش دوران کودکی ثبت نام کند و یا اینکه فرصت شامل شدن در برنامه هایی پیش از آموزش و دوره هایی پیش از حساب را داشته باشد.

بگذارید برایی فرزندان خود فرصت هایی تحصیلی بوجود بیاوریم که سال به سال و مرحله به مرحله دوره تحصیلات خود را به پایان برسانند. بگذارید رویش سیستیماتیک را استفاده کنیم و برایی  فرزندان بومیان کشور دوره ابتدایی مناسب تحصیلی و بهداشت و درمان پیش گیرنده را تهیه کنیم. برایی آغاز نیاز داریم به گذشته برگردیم و با یک  نگاه به گذشته این را در خواهیم یافت که مرگ و میر نوزادان در جوامع دوردست بومیان چهار برابر جوامع غیربومیان است.

هیچ کدام از این ها آسان نخواهد بود و اکثر آنها مشکل خواهد بود. اما هیچکدام از اینها غیرممکن نیست و با هدف مشخص و فکر مشخص و احترامات , همکاری , و مسوولیت هایی متقابل امکان پذیر ودستیافتنی است. کشور آماده مصالحه بین بومیان و غیربومیان استرالیا است. وضع کشور در باره سیاست بومیان و و سیاست خیلی ساده است. کشور از ما سیاست مداران می خواهد که مجادله بچه گانه را کنار بگذاریم. سیاست بیفکرانه و متعصبانه ما خارج از بالابردن مسوولیت اساسی و ناب ملی شکاف حزبی را بالابرده است. مطمنا این بخش برآورده نشده رفراندوم ۱۹۶۷ است؛ و حداقل از این روز به بعد ما باید به سمت برآورده شدن این بخش برویم.

اجازه بدهید که یک گام بیشتر بردارم؛ چیزی را که ممکن است بنظربعضی ها یک گام عملی سیاسی در اولین روز پارلمان جدید به حساب بیاید. من قبل از انتخابات گفته بودم که کشور به یک نوع درگیری درون کابینه برسر سیاست بومیان کشور احتیاج دارد. بخاطر که رقابت خوبه؛ و پیامد خوبی دارد. و اجازه بدهید که این چالش ها تبدیل به فوتبال سیاسی شود؛ درست مثل دوران گذشته.

به همین دلیل من پیشنهاد یک کمسیون مشترک را میدهم که توسط رهبر اپوزیسیون و من رهبری شود؛ و بامنظور توسعه و پیاده سازی استراتژی موثر مسکن در جوامع دور افتاده برایی پنج سال اینده آغاز بکار کند. و این سیاست مشارکت برایی از بین بردن فاصله در چهارچوب سیاست هایی دولت استوار شده باشد.

اگر این کمسیون بدرستی هدایت شود؛ بعد طرح برایی مراحل بعدی که شناسایی قانون اساسی استرالیا برایی اولین بار؛ چیزی که استوار بر  برنامه بلند مدت و تعهدات حزب ما و اپوزیسیون قبل از انتخابات است را اجرا خواهم کرد.  این شاید در هرصورت مطلوب خواهد بود؛ چون تا زمانی که احزاب نگاه چندگانه به این مسله داشته باشد این مسله شکست خواهد خورد. همانطور که قبلا گفتم؛ زمان برایی روش جدید فرارسیده است؛ تا مشکلات را تحمل کنیم. به باور من کار کردن با هم بصورت سازنده رویی پروژه هایی که از قبل تعیین شده با حمایت ملت همراه است. زمان برایی طرح تازه و برایی طراحی اینده کشور فرا رسیده است.

آقایی سخنگو؛ پارلمان امروز جمع شده است تا یک اشتباه بزرگ را تصحیح کند. ما اینجا جمع ش ده ایم تا در مورد گذشته تصمیم گیریم و با اطمینان بصویی آینده برویم. ما ایمان و جسارت کافی داریم که با آغوش باز؛ بصویی اینده برویم؛ نه با مشت گره کرده. بنابراین اجازه بدهید؛ این کار ار از همین امروز انجام بدهیم.

اجازه ندهید که این یک لحظه احساساتی باشد. اجازه بدهید که این را با دو دست خود بیگیریم و روزی اشتی ملی را تبدیل به لحظه ناب کنیم؛ چیزی که ملت خودش فکر می کند. به موجب آن بیعدالتی سرقت یک نسل که با پارلمان مدیریت شده است و به موجوب قضاوت دوباره و با عمیق ترین باور خود و امکان واقعی صلح؛ بزرگ بنویسیم: مصالحه بین همه بومیان استرالیا؛ مصالحه برایی تاریخ سرتاسر خونین بین کسانی که هزارن نسل اینجا زندگی کرده است و کسانی مثل من که دیروز از طریق دریا بدینجا امده است. مصالحه که قابلیت ها را بصورت کامل برایی اینده باز می کند.

این برایی ملت شدن است؛ که دو اولین ساکن شده هایی کشور را نزدیک کند؛ مثل همین فصل جدید را که ما آغاز کرده ایم. ما با غرور ؛ افتخار و ترس این فرهنگ بزرگ باستانی را که واقعا پر برکت است و در میان ما است را در آغوش می کشیم. فرهنگ مسلسل و غنی انسانی که قاره استرالیا ما را به تاریخ باستان و ماقبل تاریخ پیوند می زند.

با این رابطه جدید و در حال رشد؛ ما برادران و خواهران بومی خود را با چشم هایی تازه خواهیم دید. با چشمان جدید. چالش هایی بزرگ و عملی که بومیان استرالیا با ان در اینده مواجه است اینه که؛ چگونه ممکن است که ما با هم دیگر مقابله نکنیم.

اجازه بدهید این صفحه را با هم ورق بزنیم: بومیان و غیربومیان استرالیا؛ دولت و اپوزیسیون؛ کشور و ایالت؛ این فصل جدید تاریخ کشور را با هم بنویسیم. اولین استرالیایی ها و اولین کسانی که اولین بار بدینجا سفر کرده است؛ و آنهایی که همین چند هفته پیش سوگند وفاداری خود را یاد کرده است؛ اجازه دهید که این فرصت را بدست بیاریم و اینده این سرزمین پهناور{استرالیا} را بسازیم. من این حرکت و جایگاه را ستایش می کنم.