دوشنبه، اسفند ۲۶

حمید فیدل،،،!

آن لحظه‏ ها با مرحوم ناصر عبداللهی گذشت و هنوز آوای او در گوش‏هایم تکرار می‏شود که: این شفق است یا فلق مشرق و مغرب ام بگو/ من به کجا رسیدم ام جان دقایق ام بگو. آن روزها نه مشرقی بود و نه مغربی، دورم می‏چرخیدم، گیج و گول بودم، کسی هم نبود که بگوید به کجا رسیده ام، جز اینکه ناصر می‏گفت: از خانه بیرون می‏زنم اما کجا امشب/ شاید تو می‏خواهی مرا در کوچه‏ ها امشب. امشب زپشت ابرها بیرون نیامد ماه/ بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب. من به دنبال قرقی بودم که از درون آن خودم بیرون بیایم. آن قرق آمدن برادرم به ایران بود و برگشتن من به سرزمین نفس‏ های مادر و پدرم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر